وعدالله حقاً و مَن اَصدقُ مِن الله قیلاً
نصیحت کردن دیگران برای کسی که خود محتاج نصیحت است چه فایده ای می تواند داشته باشد؟
شهیدآوینی دو شنبه 19 اسفند 1392برچسب:, :: 12:41 :: نويسنده : حامد عنايت حضرت مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) به شيعيان بحرين را از زبان علاّمه مجلسي( 1 ) : در روزگار گذشته، فرمانروايي ناصبي بر بحرين حكومت ميكرد، كه وزيرش در دشمني با شيعيان آن جا، گوي سبقت را از او ربوده بود. روزي وزير بر فرمانروا وارد شد و اناري را به دست او داد، كه به صورت طبيعي اين واژهها بر پوست آن نقش بسته بود: «لا اله الا الله، محمّد رسول الله و ابوبكر و عمر و عثمان و علي خلفاء رسول الله». فرمانروا از ديدن آن بسيار در شگفت شد و به وزير گفت: اين، نشانهاي آشكار و دليلي نيرومند بر بطلان مذهب تشيع است. نظر تو درباره ي شيعيان بحرين چيست؟ وزير پاسخ داد: به باور من، بايد آنان را حاضر كنيم و اين نشانه را به ايشان ارايه دهيم. اگر آن را پذيرفتند كه از مذهب خود دست ميكشند وگرنه آنان را ميان گزينش سه چيز مخير ميكنيم؛ پاسخي قانع كننده بياورند يا جزيه( 2 ) بدهند و يا اين كه مردان شان را ميكشيم زنان و فرزندان شان را اسير ميكنيم و اموال شان را به غنيمت ميبريم. فرمانروا، رأي او را پذيرفت و دانشمندان شيعه را نزد خود فراخواند. آن گاه انار را به ايشان نشان داد و گفت: اگر در اين باره دليلي روشن نياوريد، شما را ميكشم و زنان و فرزندان تان را اسير ميكنم يا اين كه بايد جزيه بدهيد. دانشمندان شيعه، سه روز از او مهلت خواستند. آنان پس از گفتوگوي فراوان به اين نتيجه رسيدند كه از ميان خود، ده نفر از صالحان و پرهيزگاران بحرين را برگزينند. آن گاه از ميان اين ده نفر نيز سه نفر را برگزيدند و به يكي از آن سه نفر گفتند: تو امشب به سوي صحرا برو و به امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف) استغاثه كن و از او، راه رهايي از اين مصيبت را بپرس؛ زيرا او، امام و صاحب ماست. آن مرد چنين كرد، ولي موفّق به زيارت حضرت نشد. شب دوم نيز نفر دوم را فرستادند. او نيز پاسخي دريافت نكرد. شب آخر، نفر سوم را كه محمّد بن عيسي نام داشت فرستادند. او به صحرا رفت و با گريه و زاري از حضرت، درخواست كمك كرد. چون آخر شب شد، شنيد مردي خطاب به او ميگويد: اي محمّد بن عيسي! چرا تو را به اين حال ميبينم و چرا به سوي بيابان بيرون آمده اي؟ محمّد بن عيسي از آن مرد خواست كه او را به حال خود واگذارد. او فرمود: اي محمّد بن عيسي! منم صاحب الزمان. حاجت خود را بازگو! محمدبن عيسي گفت: اگر تو صاحب الزماني، داستان مرا ميداني و به گفتن من نياز نيست. فرمود: راست ميگويي. تو به دليل آن مصيبتي كه بر شما وارد شده است، به اين جا آمده اي. عرض كرد: آري، شما ميدانيد چه بر ما رسيده است و شما امام و پناه ما هستيد. پس آن حضرت فرمود: اي محمدبن عيسي! در خانه ي آن وزير ـ لعنة الله عليه ـ درخت اناري است. هنگامي كه درخت تازه انار آورده بود، او از گِل، قالبي به شكل انار ساخت. آن را نصف كرد و در ميان آن، اين جملات را نوشت. سپس قالب را بر روي انار كه كوچك بود، گذاشت و آن را بست. چون انار در ميان آن قالب بزرگ شد، آن واژهها بر روي آن نقش بست! فردا نزد فرمانروا ميروي و به او ميگويي كه من پاسخ تو را در خانه ي وزير ميدهم. چون به خانه ي وزير رفتيد، پيش از وزير به فلان اتاق برو! كيسه ي سفيدي خواهي يافت كه قالب گِلي در آن است. آن را به فرمانروا نشان ده. نشانه ي ديگر اين كه به فرمانروا بگو: كه معجزه ي ديگر ما اين است كه چون انار را دو نيم كنيد، جز دود و خاكستر چيزي در آن نيست! محمدبن عيسي از اين سخنان بسيار شادمان شد و به نزد شيعيان بازگشت. روز ديگر، آنان پيش فرمانروا رفتند و هر آن چه امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف) فرموده بود، آشكار گشت. فرمانرواي بحرين با ديدن اين معجزه به تشيع گرويد و دستور داد وزير حيله گر را به قتل رساندند.( 3 )
1. او از علماي بزرگ شيعهي عصر صفوي است كه آثار فراواني از خود بجا گذاشته، معروفترين آنها كتاب بحارالانوار است كه مجموعهاي گرانسنگ از كلمات اهل بيت(عليهم السلام) است كه در 110 جلد تنظيم شده است. وي در سال 1111 ق وفات يافت و در مسجد جامع اصفهان دفن شد.
2. پولى كه غير مسلمانانى كه در پناه حكومت اسلامى زندگى مى كنند، در برابر تأمين امنيّت و برخوردارى از امكانات به دولت اسلامى مى پردازند.
3. بحارالانوار، ج 52، ص 178.
جمعه 4 بهمن 1392برچسب:, :: 10:21 :: نويسنده : حامد در حديث پر معنى و تكان دهندهاى از امام صادق عليه السّلام مىخوانيم: هنگامى كه آيه«و الذين اذا فعلوا فاحشة او ظلموا انفسهم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم. كسانى كه وقتى كار بدى انجام دهند يا به خويشتن ستم كنند خدا را ياد مىآورند و براى گناهانشان استغفار مىكنند»سوره آل عمران آيه135 نازل شد، ابليس بالاى كوهى در مكّه رفت، و با صداى بلند فرياد كشيد، و سران لشكرش را جمع كرد. دو شنبه 9 دی 1392برچسب:, :: 17:51 :: نويسنده : حامد خيلي سخته ادم ندونه كدوم طرفيه؟! شنبه 7 دی 1392برچسب:, :: 23:26 :: نويسنده : حامد شهید همت یادت هست که در وصیت نامه ات نوشتی...
شنبه 7 دی 1392برچسب:, :: 22:28 :: نويسنده : حامد آقا اصلا دین رو میذاریم کنار...بیا اصلا قرآن هم میذاریم کنـــار شنبه 7 دی 1392برچسب:, :: 22:22 :: نويسنده : حامد سوره مبارکه اسراء چهار شنبه 6 آذر 1392برچسب:, :: 21:30 :: نويسنده : حامد شب جمعه مهمونی بود خونه ما، وتا ساعت12شب مهمونی طول کشید من از شدت درد چشم ( اون روز کارگر جوشکار داشیتم و من کمکش میکردم) زودتر رفتم که بخوابم. ساعت 2نصف شب سوزش شدیدی به چشمم افتاد نمی تونستم چشمام و باز کنم. طوری شده بود که فکر میکردم، میخواد از چشمام خون بیاد! یا انگار که تو چشمام یه مشت شن ریختن!!رفتم مادرم و صدا زدم،وقتی مادرم متوجه شدشروع کرد به سوال کردن که چی شد؟ چیکار کردی؟ چرا مواظب نبودی......میرفت آب میاورد،قرص و...پدرم همون لحظه بیدار شداینکار نه انگار که اون شب مهمون داشتن و خسته بودن. پدرم هم پیاده رفت درمانگاه محل تا یه قطره چشمی و دوایی بگیره. مادرم هم رفت خونه داداش هام تا ببینه اونا چیزی دارن برای چشم .(تا اینجا که برای بیشتر ها عادیه!)ولی تو اون حال، هیچ کس جز پدرو مادرم به فکر من نبودن یا حتی بیدار هم نشدن!!وتا صبح همون طور که من نتونستم بخوابم پدر ومادرم هم بیدار بودن و مثل پروانه دورم میچرخیدن....خدا نکنه یه روزی این 2چشم اصلی من درد بیاد ای خداااا. ودراین لحظه که چشمام بهتر شدن ،دلم نیومد مهربونی پدر و مادرم رو به قلم نیارم و تو وبلاگ ثبت نکنم. دوستتان دارم در حد مرگ.
شنبه 27 مهر 1392برچسب:, :: 17:3 :: نويسنده : حامد پيوندها نويسندگان |
||
![]() |